تبليغاتX
پسر زرتشت
پسر زرتشت

ميشنوى مادر...!
ميگويند بهار دراه است...!
این بهار هم مثل تمام بهاران که بیاید...

به من نمی چسبد این فروردین
مادر که نباشد
عید مثل یک چای سرد است...

بگذار کسی نداند این دنیا
حکایتش چه بود و
خنده ی ماه
آتش کدام منظومه بود
بگذار
کسی نداند این دریا تمام
اشک گم شدگان بود.

برای جشن تولد گل
گاهی
گل می خرد بهار
از گلفروش.

بهار پشت دری که هیچ وقت باز نمی شد
نوشت:
یا مقلب القلوب...
و غنچه ی در باز شد.

این باران که بیاید
این درخت ها که جوان شوند
این گل ها که به سن حرف زدن برسند
این ستاره ها که داماد شوند و
این ماه که به خانه بخت برود
این چشمه ها که کودک گم شده رود را پیدا کنند
این ابرها که سر بر بالش شان بگذارند و بخوابند
این بهار که بیاید
من گریه ام را در بقچه شعری خواهم بست
و رهسپار خدا خواهم شد

نوروز پیشاپیش مبارک

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط عارف| |

گاهی وقت ها روی صخره خاطره در رویای خودم می ایستم
آن هنگام است که چشمهایم پر از ریزش باران تلخ جدائی می
شود
تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من 
روی این صخره همراهم بایستد.....
هیچ حرف وکلامی نمیخواهم...
و نه نگاهی که محسور کند مرا
تنها صدای آرام بخش یک نفس کافیست
نفسی که مال توست
همین...
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط عارف| |

برای پروانه شدن پیله دستان تو کافی است...
مرا محکم تر در آغوش بگیر...

پ . ن : دلم برای تو تنگ شده بود فقط همین ...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط عارف| |

تکرار اسم تو ..

این روزها ..

حادثه ی تکراری زندگی من است !

هیچ دیوانه ای از این همه تکرار ..

به اندازه ی من لذت نخواهد برد !
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط عارف| |


دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتن نام تو میلرزد!

نمی دانم چرا وقتی به قاب خالی عکس خالی این طاقچه نشین نگاه میکنم پرده ای لرزان 

از باران و نمک چهره ی تو را هاشور میزند!

و همخانه ها میپرسند این عکس کوجک کدام کبوتر است که در بام تمام نوشته هایت 

ردپای پریدنش پیداست؟

من نگاهشان میکنم ...

به ظاهر لبخند میزنم...

ولی ...

از درون میبارم...

پ.ن:نوشته هایم فقط برای توست برای توست که هنوز مینویسم این وبلاگ هم خودت درست کردی یادت هست

یاد تو هر لحظه و هر جا با منه 

همیشه باش همیشگی ترینم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط عارف| |

من نگاه تو را شعر می کنم و تو
شعر مرا نگاه می کنی
بازی عجیبی ست
شعر نگاه تو
روی قافیه های دلم می نشیند
و زبانم
این دیوانگی را می سراید
تو را به این نگاه عاشقانه قسم
به این تپش پر اضطراب که بر جانم می کوبد
به این امید که در قلبم جوانه می زند
تو را به تمامی عشق قسم
شعر چشمانت را از من مگیر
من با نگاه تو شاعر شدم
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط عارف| |

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
اگر شادی زیبای تو رابه غم غربت چشمان خودم میبندم
تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم
و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم
من صبورم اما...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم
من صبورم اما...
این بغض گران صبر نمی داند چیست !!!
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط عارف| |

فصل که رخت عوض می کند

دوباره عاشقت می شوم

گیرم زمستان باشد و من

آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم

عشق تو مثل همین شال گردن پشمی است

که نفسم را گرم می کند

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط عارف| |

مقصر نبودی

عاشقی یاد گرفتنی نیست

هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد

عاشق که بودی

دستِ کم

تشری که با کلامت می زنی

دل آدم را پاره نمی کرد

مهم نیست

من که برای معامله نیامده ام

اصل مهم این است

که حرف هایم را گفته باشم

نوشتن

فقط بهانه ای است که با تو باشم

اگر چه

این واژه های نخ نما

برای تو کلام بیهوده ایست

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط عارف| |

آیینه دیوار چند وقتیست زنگار گرفته هر چه بیشترپاکش میکنم تارتر میشود هر چقدر بیشتردر آن خیره میشوم تو رو واضح تر میبینم نمیدانم ایراد از آیینه دلم است یا آیینه دیوار ولی
تو را هر لحظه در درونم حس میکنم

پ ن : کاش آدمها هیچ وقت عوض نشوند

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط عارف| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ